هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

369

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

مرگ عمر بن الخطاب حال كه پس از برخوردهاى عمر بن الخطاب در اشاره به بازگرداندن حق به صاحبان اصليش در اين گفته‌اش كه : « اينك تصميم گرفته‌ام شايسته‌ترين شما را بر شما بگمارم تا به حق رهنمونتان باشد » و گاه به اشاره و گاهى ديگر به صراحت از اين موضع خود سخن بميان مىآورد و روزهاى آخر زندگيش كه فرا رسيد جانشينى را به يكى از شش تن برگزيده‌هاى خود از ياران پيامبر ( ص ) واگذار كرد و هيچ‌يك از آنان را آشكارا انتخاب نكرد ولى همان گونه كه از نامهء نوشته‌اى بر مىآيد و ما به هنگام سخن گفتن از شورى و نتايج آن بدان خواهيم پرداخت مرد مورد نظر خويش را سفارش كرد . در پى سخن راندن دربارهء سرنوشت خلافت هستيم ناگزير بايد جريان ترور وى را آنگونه كه مورخين و محدثين نقل كرده‌اند مطرح كنيم تا امكان يابيم ايدهء درستى در آن باره ، داشته باشيم . مورخين متفق القولند كه او به شمشير ابو لؤلؤة و پس از ده سال و نيم از زمامداريش در شصت و سه سالگى و به روايات ديگرى بيشتر ، كشته گرديد و اين ابو لؤلؤة آنگونه كه مىگويند برده‌اى پارسى از آن مغيرة بن شعبه بود كه عمر بن الخطاب در هنگامى كه به هيچ يك از غير اعراب اجازهء ورود به مدينه را نمىداد او را اجازهء ورود به آن را داده بود . مغيرة بن شعبه خواسته بود تا اجازه ورودش را بدهد و برايش نوشته بود كه او چندين ضعف آموخته است و مدينه ، نيازمند به امثال اوست ؛ عمر نيز در خواستش را بپذيرفت و اجازه‌اش داد و ابو لؤلؤ بكارش مشغول شد . آنگونه كه در احاديث برخى مورخين آمده است مغيرة مقرر كرده بود كه هر ماه از او 100 درهم بگيرد . اين مبلغ بر او گران آمد و شكايت نزد خليفه برد ، خليفه نيز پس از گفتگوى با او دربارهء كارهاى